تبليغاتX
مــــعــــجــــــزه ی عــــشـــــق


مــــعــــجــــــزه ی عــــشـــــق




پادشاه غم

برگی از من :

نويسنده :

دوستان

همراهان

موضوعات :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :
غربت

اون که تموم هستیمو فرش به زیر پا می کرد

                                               وقتی به بن بست می رسید همش منو صدا می کرد

من که خیال می کردم اودن نیمه ی دیگه ی منه

                                             نمی دونستم اینجوری خنجرو از پشت میزنه

سالار قصه های من، آخر منو سوزوند و رفت

                                              تو یه چشم به هم زدنقلب منو سوزوند رفت

حالا منم غربت نشین

... غربت نشین یک رفیق


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 21:0
|+|
بدون شرح
طالب سبزم نه این سبز ریا

 

                   ... سبز هم بازیچه شد مهدی بیا

 

 


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 20:3
|+|
به نام او

                                                     به نام او

 

تو نازی مثل قناری

تو پاکی مثل پرستو

تو مثل بَد بَده خوبی

برای من تو همیشه،

 

                    - همیشه محبوبی

تو مثل خورشیدی

که شرق شب زده را

                   - غرق نور خواهی کرد

تو مثل معجزه

-         در وقت یاس و نومیدی-

                                 ظهور خواهی کرد

پناهسایه ی آسایشی

                               پناهم ده

درون خلوت امن و امید را هم ده.

 

رنجوری تو را

باور نمی کنم

ای پیش مرگ تو همه رخشنده اختران-

تو مرگ آفتاب درخشان و پاک را

باور مکن؛

             - که ابر ملالی اگر توراست،

چونان غروب سرد غم انگیز بگذرد.

دردی اگر به جان تو بنشست؛

این نیز بگذرد.

تهمت به تو؟!

تهمت زدن چگونه توانم به آفتاب؟!

لعنت به آن کنم که دو رو بود

نفرین به او کنم که عدو بود

 

 


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 18:55
|+|
به نام او

از دل سرد من خبر داشت.تو اون شب سیاه،دفترو برداشت.چشاش تار بود.شاید کابوس،شایدم بِِِِِِِِغض.حالۀ اشک بود.دستاش جون نداشت.دفترو باز کرد.سدّ بقضش شکست.گوله اشک از گوشه ی چشم راست و چپش شروع به غلطیدن کرد.گریه هاش بی صدا بود.مثل همیشه.در حصرت فریاد! خودکارو بین دو انگشت بی حسش نگه داشت.به سختی روی کاغذ گذاشت و فشار داد.خودکار شروع به تولد اولین کلمه کرد: ب ... ب مثل:به نام او....

« به نام او»

 

بغضی به رنگ آه ،آهی که بی صداست

آهی که تا ابد،همراه و هم صداست

آهی به رنگ درد،دردی  که مبهم است

دردی که طعم آن تشویش و ماتم است

دردی به رنگ عشق ،عشقی که نابجاست

عشقی که با زوال هم رنگ و آشناست

عشقی به رنگ خاک ،خاکی که بی ریاست

خاکی که سردی اش آتش به قلبهاست

خاکی به رنگ یأس، یأسی که با من است

یأسی که سایه اش سنگین چو آهن است

یأسی به رنگ مرگ، مرگی که یار ماست

مرگی که خط آن از زندگی جداست

مرگی به جنس بغض،بغضی که در گلوست

بغضی که یادگار از نام و یاد اوست...

 

 

 

                                      فلانی !

                                        زندگی شاید همین باشد

                                             آن هم از دست دادن عزیزی که تو

                           دنیا را جز برای او نمی خواهی

                          من که پنداشتم باید همین باشد...

 

                                                                


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 22:27
|+|
Shape af my heart

سلام.امروز اومدم تا توی این آپم موسقی فیلم professional،  حرفه ای با صدای استینگ،همراه با متن انگلیسی و ترجمه فارسی رو واستون بذارم.اسم آهنگ shape of my heart .امیدوارم که دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید

 

دوستان برای دانلود آهنگ کلیک راست کنید و گزینه Save Target as  را انتخاب کنید

 

دانلود آهنگ

 

شکل قلب من 

اون با ورقاش با اندیشه و تفکر بازی می کرد
و کسایی که باهاش بازی می کردن هیچوقت بهش مظنون نمیشدن
 اون بخاطر پول بازی نمیکرد
 اون برای افتخار و احترام بازی نمیکرد

اون ورق میریخت تا جوابی برای سوالاتش پیدا کن
برای بدست آوردن شانسهای مقدسش

 برای قوانین مخفی پیشامدهای احتمالی
 اعداد به چشم اون میرقصیدند
میدونم که "خالهای پیک" شمشیرهایی هستن برای سربازان

 میدونم که "خال گیشنیز" اسلحه ای برای جنگه

 میدونم که اون "خالهای خشت" برای این جادو حکم سرمایه هستن

 اما قلب من به این شکل نیست
اون ممکنه که با سرباز خشت بازی کنه
 ممکنه با بی بی پیک بازی کنه
ممکنه شاهی رو تو دستش پنهان کنه
تا از یاد همه بره-که چنین ورقی تو دستشه
میدونم که "خالهای پیک" شمشیرهایی هستن برای سربازان
میدونم که "خال گیشنیز" اسلحه ای برای جنگه
میدونم که اون "خالهای خشت" برای این جادو حکم سرمایه هستن
اما قلب من به این شکل نیست
اما قلب من به این شکل نیست
اگه بهت میگفتم که عاشقتم
ممکن بود فکر کنی که مشکلی وجود داره
من از اون دسته مردها نیستم که چندین ماسک به صورت زده باشم

من تنها یک ماسک به صورتم زدم-باهات یک رنگم

 اونایی که زیاد حرف میزنن، از هیچ چیز سر در نمیارن

 و به بهاشون پی میبرن
درست مثل کسایی که رو همه چیز شرط بندی می کنن و
کسایی که بخاطر ترس شکست می خورن

 میدونم که "خالهای پیک" شمشیرهایی هستن برای سربازان
میدونم که "خال گیشنیز" اسلحه ای برای جنگه
میدونم که اون "خالهای خشت" برای این جادو حکم سرمایه هستن
اما قلب من به این شکل نیست
اما قلب من به این شکل نیست

 

 

 

Shape af my heart

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He doesn't play for respect

He deals the cards to find the answer
The sacred geometry of chance
The hidden law of a probable outcome
The numbers lead a dance

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart

He may play the jack of diamonds
He may lay the queen of spades
He may conceal a king in his hand
While the memory of it fades

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart
(*)That's not the shape, the shape of my heart

And if I told you that I loved you
You'd maybe think there's something wrong
I'm not a man of too many faces
The mask I wear is one

Well, those who speak know nothin'
And find out to their cost
Like those who curse their luck in too many places
And those who fear are lost

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart
(*)That's not the shape of my heart
That's not the shape, the shape of my heart


لئون حرفه ای

 

استینگ
 


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 20:3
|+|
آهنگ رز صحرا

سلام.با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان و تبریک عید سعید فطر،امروز تصمیم گرفتم که واستون تو این آپم آهنگ وبلاگم رو به عنوان عیدی برای شما عزیزای دلم بذارم.آهنگ رز صحرا با صدای خواننده راک نیو کاسلی استینگ.امیدوارم که دانلود کنید و ازش لذت ببرید.راستی منتظر آهنگای بعدی از این خواننده خوش آواز باشید

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید

 

دانلود آهنگ رز صحرا

 

استینگ


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 16:39
|+|
رز صحرا
سلام دوستان.امروز بعد از مدتها اومدم تا وبلاگم رو آپ کنم.میخوام تو این آپم واستون شعر رز صحرا(آهنگ وبلاگم) رو از خواننده معروف راک (استینگ) خواننده محبوب نیوکاسلی رو  که هم به  ترجمه فارسی و هم به زبان انگلیسیه واستون بذارم.من که واقعا هم از آهنگش خوشم میاد و هم از شعرش.امید وارم که شما هم لذت ببرید.

 

 

رز صحرا

در رویای بارانم در رویای باغهای سبز در شنزار صحرا

در رنج و عذابم در رویای عشقم و زمان از چنگ من می گریزد

در رویای آتشم رویای های بسته شده به پای اسبی که هرگز از پا نمی افتد

و در زبانه های آتش سایه هایش همچو آرزوهای یک مرد می رقصند

این رز صحراست هر گلبرگش سر جاودانه است این گل صحرا

هیچ عطر شیرینی تا کنون مرا چنین عذاب نداده است

و اکنون او  باز می گردد و باز در منطق تمام رویا های من رخنه می کند

این آتش می سوزاند دریافته ام هیچ چیز آنگونه که می نماید نیست

در رویای بارانم نگاهم را به سقف آسمان صاف می دوزم

چشمانم را می بندم این رایحه ی کمیاب همان مستی شیرین عشق است

رز زیبای صحرا هر گلبرگش سری جاودانه است

 این گل صحرا هیچ عطر شیرینی تا کنون مرا چنین عذاب نداده است

رز زیبای صحرا این خاطره ی بهشت همه ما را در برگرفته است

این گل صحرا این رایحه ی کمیاب مستی شیرین هبوط است.

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand

I dream of fire
Those dreams that tie two hearts that will never die
And near the flames
The shadows play in the shape of the mans desire

This desert rose
Whose shadow bears the secret promise
This desert flower
No sweet perfume that would torture you more than this

And now she turns
This way she moves in the logic of all my dreams
This fire burns
I realize that nothings as it seems

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand

I dream of rain
I lift my gaze to empty skies above
I close my eyes
The rare perfume is the sweet intoxication of love

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand

Sweet desert rose
Whose shadow bears the secret promise
This desert flower
No sweet perfume that would torture you more than this

Sweet desert rose
This memory of hidden hearts and souls
This desert flower
This rare perfurme is the sweet intoxication of love

 

 rose


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 16:55
|+|
!آقا مهدی خوب

 

                                                   آقا مهدی خوب!

خانم اکبري گفته:(اگه تو بياي همه جا آباد ميشه .همه ي بديها مي ميرن -

اونوقت آدم خوبا مي شن رئيس همه شهر . همه آدمها پولدار ميشن -همه جا

قشنگ ميشه - تازه گفته تو آنقدر خوبي که هر چي دوست دارم ميتونم صدات کنم -

ميخوام بهت بگم:(آقا مهدي خوب)

 

آقا مهدي خوب!

 

امشب بابام که اومد خونه ابروهاش تو هم بود . حتي نمره امتحان رياضيمو

که بيست شده بودم بهش نشون دادم اما نخنديد- مامانم زود جا انداخت و گفت

 بخوابين - داداشم و اکرم خوابيدن ولي من يواشکي از زير لحاف گوش کردم .

بابام گفت قاسم آقا صاحبخونه گفته اگه کرايه ي اين ماهو بهش نديم رو هم ميشه

 سه ماه - اونوقت بايد خونه رو تخليه کنيم . من نفهميدم تخليه يعني چه ! فردا از

 نسرين خانوم دختر قاسم آقا ميپرسم .

 

آقا مهدي خوب!

 

امروز خيلي گريه کردم - آخه خانوم معلم امتحان نقاشيمو 18 داد - بعد هم بلند

به همه بچه ها گفت(کي تا حالا خورشيد سبز رنگ ديده؟)

بچه ها هم همه خنديدن - ولي من فقط سه تا مداد رنگي داشتم -قرمز آبي و سبز.

 

آقا مهدي خوب!

 

اصغر آقاي معمار و شاگردش بعد يه هفته بابام رو آوردن خونه . فرخنده

مي گفت مامانش گفته باباي من ديگه نميتونه بره سر کار . به مامانم گفتم:بابا

چه ش شده ؟ صورتش رو از من برگردوند و گفت:نصف تنش لمس شده .

آقا مهدي خوب تو ميدوني لمس چيه ؟

 

آقا مهدي خوب!

 

امروز دير از خواب بيدار شدم .زودي لباس پوشيدم که برم مدرسه . به مامانم

 گفتم:چرا منو زود بيدار نکردي ؟ حالا خانم مدیر دعوام ميکنه . مامانم گفته

 ديگه نمي خوام بري مدرسه .مدرسه خرج داره . منم به حرفش گوش نکردم .

دويدم طرف در حياط . مامان هم دويد دنبالمو و منو عقب کشيد .در حياطو بست .

بهم گفت اگه نري مدرسه برات آبنبات ميخرم از اونا که نسرين داره .

 

منم داد زدم:من آبنبات نميخوام ولم کن مي خوام برم مدرســــه . مامان هم داد کشيد:نميشـــــــــه . اونوقت نشست و گريه کرد و هي گفت:پـــــــــــــول نداريم

 نبايد بري .منم دلم سوخت و گريه ام گرفت اشکاشو پاک کردم بهش گفتم:باشه

 نميرم مدرسه غصه نخور خانم اکبري گفته آقا مهدي خوب که بياد پولدار ميشيم .

اونوقت هم ميتونم برم مدرسه هم آبنبات بخورم .

 

آقا مهدي خوب!

 

امروز صبح اکرمو بغل کردمو نشستم در خونه . آخه همش گريه ميکرد .

مامانم رفته بود رختاي فرنوش خانم اينا رو بشوره . نسرين از مدرسه اومد و

 بهم خنديد و شکلک درآورد .بعد هم بهم گفت:شماها پول نداريد واسه همين نمياي

 مدرسه . منم بهش گفتم آقا مهدي خوب که اومد پولدار ميشيم . اونوقت ميگم آقا

 مهدي خوب دعوات کنه . اما آقا مهدي خوب نسرين رو خيلي دعوا نکن گناه داره .

 

آقا مهدي خوب!

 

شبا که همه ميخوابن و فقط مامانم داره خياطي ميکنه -يواشکي از زير

 لحاف بهش نگاه ميکنم . بيشتر وقتا چشماش خيسه . بعد که ميرمو به گردنش

آويزون ميشم و ميپرسم چرا گريه ميکني ؟ زود دست مي کشه رو چشماشو ميگه:

گريه نميکنم پياز پاک ميکردم چشمام اشک اومد . بعد که مي پرسم پياز کو .

ميگه بردم گذاشتم تو آشپزخونه براي نهار فردا - ولي من ميدونم که راست نميگه

آخه چند بار يواشکي رفتم تو آشپزخونه ولي پياز نديدم .

 

آقا مهدي خوب!

 

خانم اکبري اومد خونمون مي خواست با مامانم حرف بزنه . منم تا ديدمش بغلش

 کردم . مامانم رفته بود خياطي ها رو بده به عباس آقاي خرازي .خانم اکبري هم

 تو کوچه کنار من نشست تا مامان بياد من خانم اکبري رو خيلي دوست دارم .

آخه اون بهم گفت مي تونم با تو دوست بشم .خانم اکبري که ميخواست از مامانم

خدا حافظي کنه چشماش خيس بود . يعني مامانم پياز پاک کرده بود؟!

 

آقا مهدي خوب!

 

نامه ام دستت رسيده يا نه ؟ قاسم آقاي صاحبخونه با دو سه تا آقا پليسه اومدن

 دارن وسايلمونو ميذارن تو کوچه - مامانم داره گريه ميکنه . اکرم هم مدام ونگ

 ميزنه .بابام هم با همون حالش لميده کنار ديوار و سرشو انداخته پايين- اخماش

خيلي تو همه -آقا مهدي خوب! پاهام خيلي درد ميکنه آخه از صبح هي از خونه

 ميدوم تا سر کوچه که ببينم تو اومدي يا نه . يه بار هم خوردم زمينو زانوم کبود

 شد و خون اومد اما گريه نکردم . نسرين بهم شکلک درآورد . من هم بهش گفتم

( آقا مهدي خوب که اومد نشونت ميدم) اون هم بهم گفت:آقا مهدي خوب که خونه

 شما نمياد شما که خونه ندارين !!!

 

آقا مهدي خوب!

 

اگه بياي جلوي قاسم آقا رو ميگيري که دفتر مشقمو پاره نکنه ؟ من فقط همين

يه دفتر مشقو داشتم . مامانم ديگه پول نداره برام دفتر مشق بخره.

 

آقا مهدي خوب!

 

سه روزه غذا نخوردم . مامانم گفته فردا برام نون و انگور مي خره . ديروز

 هم همينو گفت . ولي من بهش گفتم نون و انگور نميخوام برام دفتر مشق بخر.

آخه اين آخرين کاغذ دفتر مشقمه . اگه مامانم برام دفتر مشق نخره اونوقت

چطوري برات نامه بنويسم ؟

 

آقا مهدي خوب!

 

اگه تو بياي ما رو پيدا مي کني؟ اگه کاغذ نداشته باشم که برات نامه بنويسم ما

 رو گم نميکني؟ آخه ما ديگه خونه نداريم ...

 

...شاید این جمعه بیاید،شاید


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 17:32
|+|
... شاید این جمعه بیاید
 


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 20:4
|+|
دلم تنگ است

                                               

دلم تنگ است

این شبها یقین دارم که میدانی

صدای غربت من را از احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین

ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم

چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی

تپشهای دل خستم چه بی تب و هراسانند

به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی

دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل

درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی

همواره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن

چه فرقی کند اما ، تو که ای را نمی دان


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 13:27
|+|
بدون شرح

 :بر سر گور کشیشی در در کلیسای وست منیتر نوشته شده است

کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم.بزرگتر شدم،متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است و

 من بایدانگلستان را تغییر دهم.بعد ها دنیا را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر

 دهم.در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.اینک که در آستانه ی مرگ 

 ...هستم،میفهمم که اگر از روز اول خودم را تغییر داده بودم،شاید می توانستم دنیا را تغییر دهم

 

 


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 7:36
|+|
فال حافظ شب يلدا
 

                                          به نام خالق كائنات

یا رب آن آهوی مشکین بختن باز رسان                   

 آن سهی و سروخرامان بچمن باز رسان

 

                                            دلِ آزرده ی ما را به نسیمی بنواز                           

                                            یعنی آن جانِ ز تن رفته به تن باز رسان

 

ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند              

 یار مهروی مرا نیز به من باز رسان    

 

                                            دیده ها در طلب لعل یمانی  خون شد                       

                                            یارب آن کوکب رخشان به یمن باز رسان

 

برو ای طایر میمون همایون آثار                          

پیش عنقای سخن زاغ و زغن باز رسان

 

                                           سخت این است که ما بی تو نخواهیم حیات            

                                           بشون ای پیک خبر گیر و سخن باز رسان

 

آنکه بودی وطنش دیده ای حافظ یا رب               

به مرادش ز غریبی به وطن باز رسان

 

 

 


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 20:57
|+|
سهراب سپهری

 

 رفته بودم سر حوض

تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب،

آب در حوض نبود.

ماهيان مي‌گفتند:

هيچ تقصير درختان نيست.

ظهر دم‌ كرده‌ تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشويه نشست

و عقاب خورشيد، آمد او را به هوا برد كه برد.


به ‌درك راه نبرديم به اكسيژن آب.

برق از پولك ما رفت كه رفت.

ولي آن نور درشت،

عكس آن ميخك قرمز در آب

كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين‌هاي تغافل مي ‌زد،

چشم ما بود.

روزني بود به اقرار بهشت.


تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن

و بگو ماهي‌ها حوضشان بي‌آب است.


باد مي رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا مي رفتم ».
 

 


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 15:44
|+|
چشمان فرشته

چشمان فرشته

 

 

 

تا کنون چنین حسی داشته ای؟

که دنیا گذشته و تو را جا گذاشته است؟

تا کنون چنین حسی داشته ای؟

که دیگر چیزی نمانده دیوانه شوی؟

به هر گوشه ای نگاه می کنی،به امید این که او آنجا باشد

می کوشی که خونسرد رفتار کنی

انگار که نگران چیزی نیستی

 

 

 

 

اما اصلا کار ساز نیست

باید آنقدر بجویی تا پیدایش کنی

و یا آنکه هرگز نیاسایی

سعی کن فکر کنی

 

 

 

که عشقت نیست

هنوز وجود آزار دهنده اش همین نزدیکی هاست

قلب پیر من

نمی خواهد از کار دست بکشد

چرا که آن چشمهای فرشته ای من ،آنجا نیست

 

 

 

چشمان فرشته

همان حس قدیمی

چه روشن می درخشند

باید بگویم

که عشق من بر باد رفت

با این چشمان فرشته ای،امشب بر باد رفت

 

 

 

شما مردم،همه بیاشامید

هر چه را که میبینید،سفارش دهید

مردم بی درد،خوش باشید

می نوشید و به من میخندید

 

 

 

مرا ببخش ،ولی باید شتاب کنم

حقیقت،بر خلاف معمول،آشکار است

باید بفهمم

چه کسی امروز بهترین شده است

و چرا آن چشمان فرشته ای من،اینجا نیستند

به من بگو که چرا آن چشمان فرشته ای من اینجا نیستند؟

می بخشید،چشمان فرشته ای اینجا نیستند؟

دارم محو می شوم


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 8:34
|+|
بدون شرح
             
نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 0:49
|+|
زوزه های زمستان

 

                    

 

 

      زوزه هاي زمستان The Hounds Of Winter

 

 

ستاره ها رفته اند                                                                                                                                                                              

از رختخواب بلند ميشوم                                                                                                                                                                 

افكارم را متمركز مي سازم                                                                                                                                             

بايد سرم را بلند كنم                                                                                                                                                               

انگار او رفته است                                                                                                                                                                

گويي ميخكوب شده ام                                                                                                                                                  

با زوزه هاي زمستان                                                                                                                                                                 

كه در باد به گوش مي رسند                                                                                                                                                          

 

 

 

 

تمام روز،راه رفتم                                                                                                                                                                 

كتم را به دورگوشم پيچيدم                                                                                                                                                    

به دنبال يارم گشتم                                                                                                                                                               

بايد اشك هايم را پاك كنم                                                                                                                                                           

گويي او رفته است                                                                                                                                                                

چه زود تركم كرد                                                                                                                                                                      

همچون هواي زمستان،تيره و تارم                                                                                                                                           

همچون انساني در كره ماه،سرد شده ام                                                                                                                     

 

 

 

هنوز چهره اش را مي بينم                                                                                                                                                               

كه زيباست همچون روز                                                                                                                                                                 

به آساني به ياد مي آورم                                                                                                                                                            

او را به همان شكل به ياد مي آورم                                                                                                                                    

هر چه ميشنوم صداي تنهايي است                                                                                                                            

زوزه هاي زمستان                                                                                                                                                                   

مرا دنبال ميكنند                                                                                                                                                                      

 

 

 

 

نمي توانم آتش بر پا كنم                                                                                                                                                         

بدان سان كه او مي توانست.                                                                                                                                                   

تمام روزهايم را                                                                                                                                                                         

به جست و جوي چوب خشك مي گذرانم                                                                                                                                

تمام پنجره ها را تخته كوب كرده ام                                                                                                                             

در خانه را بسته ام                                                                                                                                                                             

باور نمي كنم كه ديگر اينجا نيست                                                                                                                       

 

 

 

 

فصلي براي لذت                                                                                                                                                                              

فصلي براي اندوه                                                                                                                                                                      

هر جا كه رفته باشد                                                                                                                                                                         

حتما،حتما به دنبالش خواهم رفت                                                                                                                                            

او روزهايم را نوراني مي كرد                                                                                                                                                  

او سرد ترين شب را،گرم ميكرد                                                                                                                                      

زوزه هاي زمستان                                                                                                                                                                   

مرا به ياد آنها انداخته اند    

                                                    


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 8:19
|+|
اگر کسی را دوست میداری رهایش کن

اگر كسي را دوست ميداري رهايش كن    

 

 

 

اگر به كسي احتياج داري،مرا صدا كن                                                                                                                     

اگر كسي را ميخواهي،ميتواني همان كار را بكني                                                                                              

اگر ميخواهي چيزي ارزشمند را حفظ كني                                                                                                         

قفلش كن و كليدش را دور بينداز                                                                                                            

اگر ميخواهي مالكيتش را داشته باشي                                                                                                            

به من حتي فكر هم نكن                                                                                                                                                       

 

 

اگر كسي را دوست ميداري                                                                                                                                                         

اگر به كسي عشق ميورزي                                                                                                                                                           

اگر كسي را دوست ميداري                                                                                                                                                        

اگر به كسي عشق ميورزي،رهايش كن                                                                                                                       

 

 

 

اگر آيينه ميخواهي، به چشمان من نگاه كن                                                                                               

پسري گريان؛كسي كه به او ارزشي نداده اي                                                                                                        

و يا زنداني اي در تاريكي                                                                                                                                                     

به زنجير كشيده شده،تو نمي بيني                                                                                                                           

چهار پايي محبوس در قفسي از طلا                                                                                                                                     

اين همان چيزي است كه بيشتر مردم مي خواهند باشند                                                                                          

 

 

قلبي را كه دل نداده است،نميتواني مهار كني                                                                                                         

نميتواني براي كسي كه دوستش نداري اشك بريزي                                                                                                         

اين همه شرط و شروط براي اينكه باور كنيم نميتوانيم زندگي كنيم                                                                

نميتوانيم اينجا زندگي كنيم و با كمبود هم بسازيم                                                                                                 

اين همه ثروت،اين همه آدم                                                                                                                                           

هر چه را كه ميبينيم ميخواهيم،صاحب ميشويم.

 kingofpain


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 7:48
|+|
آزادی

من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام

عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد

عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است

آزادی معبود من است

به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است

هر دردی بی درد است

هر زندانی رهایی است

هر جهادی آسودگی است

هر مرگی حیات است

مرا اینچنین پرورده اند من اینچنینم

پس چرا از فردا می ترسم

 من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!

                      دکتر علی شریعتیkingofpain


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 15:51
|+|
عشق یعنی
 

 

 

 

 

  

 

 

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                    من

باختن                                                          عشق

جان                                                                        يعني

زندگي                                                                             ليلي و

قمار                                                                                مجنون

در                             عشق يعني ...            شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                           آميختن                                            افروختن

يعني                                  به هم          عشق                                  سوختن

چشمهاي                        يكجا                    يعني                          كردن

پر ز                   و غم                            دردهاي                گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     يعني  

 

 

 

همیشه جاری باشید


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 22:32
|+|
پروردگارا

 

TinyPic image

 

سرنوشت مرا خير بنويس

 

تقديري مبارك

 

تا هر چه را تو دير مي‌خواهي زود نخواهم

 

و هر چه را تو زود مي‌خواهي دير نخواهم

 


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 18:24
|+|
ترس

 

 

هزار بار آسمان را قسم دادم که ديگر به چشمان گريان من نگاه نکند...

من از حقيقت بی پايان ، از تصويری بی نشان ، از عشق يک آهو می ترسم!

من از روزگار سنگدل از بايدها و نبايدها می ترسم،

می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايی ، من از روح سرگردان زندگی،

از گريزان بودن ياران می ترسم،

از صدای پای رهگذران می ترسم ...

از آنچه هستيم و هست می ترسم ،

از جاده بی انتهايی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم!

از لحظه ها و ساعتهايی که مرا نيز همانند خودشان بی عاطفه کرد .

می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک...

مـی ترسم !...

 

 


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 17:7
|+|
عاشق و عاشق تر

 

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

*@*@*@*@   نبودش  *@*@*@*@*@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

 تو

 

 

 

 

 


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 19:5
|+|
حرف اول
سلام خدمت دوستای خودم.خوبین؟خوشین؟...ممنون که به وبلاگم سر زدین.امیدوارم که بتونم به یاری خدا این وبلاگ رو خوب مدیریت کنم.از شما دوستای خوبم هم که به این وبلاگ سری میزنید و نظرهاتنو میگید ممنون میشم...امیدوارم که همیشه با نظرهای زیباتون کنارم باشید...

 

 

 kingofpain

 


نويسنده: مــــــــــــهــــــــــــدی مورخ: در ساعت: 18:49
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir