امروز لكه ي كوچك سياهي بر خورشيد است روح من آنجاست اين همان چيز قديمي ديروزي است روح من آنجاست پرنده اي بالاي درخت گرفتار شده است روح من آنجاست پرچمي برافراشته است و باد از پا نمي ايستد روح من آنجاست
××× پيش تر هم اينجا زير باران ايستاده بودم و دنيا دور سرم مي گشت هميشه آرزو ميكردم اين حكومت را تمام كني اما سرنوشت من اين است كه پادشاه غم باشم
×××
بر صخره ي عظيم،نشان سنگواره است ماهي اي در آبشار يخ بسته است نهنگي غمگين با جزر و مد دريا، به گل نشسته است پروانه اي در تار عنكبوت گرفتار شده است
×××
شاهي با چشمان تهي، بر تخت سلطنت است مرد كوري به دنبال سايه اي از شك مي گردد ثروتمندي بر تختي از طلا خوابيده اسكلتي براي لقمه اي نان نفسش بند آمده است
×××
روباه قرمزي هست كه شكارچي سلاخي اش كرده كبوتر بال سياهي پشتش شكسته است امروز لكه ي كوچك سياهي بر خورشيد است اين همان چيز قديمي ديروزي است ×××