امروز لكه ي كوچك سياهي بر خورشيد است روح من آنجاست اين همان چيز قديمي ديروزي است روح من آنجاست پرنده اي بالاي درخت گرفتار شده است روح من آنجاست پرچمي برافراشته است و باد از پا نمي ايستد روح من آنجاست
××× پيش تر هم اينجا زير باران ايستاده بودم و دنيا دور سرم مي گشت هميشه آرزو ميكردم اين حكومت را تمام كني اما سرنوشت من اين است كه پادشاه غم باشم
×××
بر صخره ي عظيم،نشان سنگواره است ماهي اي در آبشار يخ بسته است نهنگي غمگين با جزر و مد دريا، به گل نشسته است پروانه اي در تار عنكبوت گرفتار شده است
×××
شاهي با چشمان تهي، بر تخت سلطنت است مرد كوري به دنبال سايه اي از شك مي گردد ثروتمندي بر تختي از طلا خوابيده اسكلتي براي لقمه اي نان نفسش بند آمده است
×××
روباه قرمزي هست كه شكارچي سلاخي اش كرده كبوتر بال سياهي پشتش شكسته است امروز لكه ي كوچك سياهي بر خورشيد است اين همان چيز قديمي ديروزي است ×××
ديگه نمي خوام بري مدرسه .مدرسه خرج داره . منم به حرفش گوش نکردم .
دويدم طرف در حياط . مامان هم دويد دنبالمو و منو عقب کشيد .در حياطو بست .
بهم گفت اگه نري مدرسه برات آبنبات ميخرم از اونا که نسرين داره .
منم داد زدم:من آبنبات نميخوام ولم کن مي خوام برم مدرســــه . مامان هم داد کشيد:نميشـــــــــه . اونوقت نشست و گريه کرد و هي گفت:پـــــــــــــول نداريم
نبايد بري .منم دلم سوخت و گريه ام گرفت اشکاشو پاک کردم بهش گفتم:باشه
نميرم مدرسه غصه نخور خانم اکبري گفته آقا مهدي خوب که بياد پولدار ميشيم .